خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
افسانه
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
شکلات تلخ
در جستجوی دريائی بزرگتر...
آلما خانوم جان
داروخانه شبانه روزی
برگی از دفترچه ايام
من او
مردخاکستری
آريو برزن
موناليزا
تو را من چشم در راهم
بانوانه
عکس های سرزمين خورشيد
عينالی
مترسک خيابان پنجم
زندگی خوب و بدش به کام ماست
پرواز
شخص ثالث
پیامبران کاغذی
داروساز ناخواسته !!
حر فهای برادر علی
دوراه قپون
جاده نمناک
دوران حکومت عشق
قالب وبلاگ
اخبار فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
لینک داغ
ناصر عبدالهی
خبر کوتاه بود :
ناصر عبدالهی ،خواننده پاپ درگذشت .
بعضی ها که خبر رو طولانی تر کرده بودن ،نوشتن :
پيكر«ناصر عبداللهي» خواننده معروف ترانه «ناصريا» يكشنبه سومديماه ساعت 10 از مقابل تالار وحدت تشييع ميشود.
خیلی صداشو دوست داشتم ،روحش شاد و قرین رحمت .
و فاتحه ای نثار روح سبزش کنیم ...
و صبوری برای خانواده اش و نويد، نازنين، نامي و نينا طلب کنیم .
من عاشق ترانه هوای حوا بودم .
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
زنده ها خيلی براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت
ناصریا هم به سرش هوای حوا افتاده بود و رفت .
يلدا
قصد کرده بودم ،بهار امسال که اومد ، منم زنده و تازه بشم .
اما تصمیم رو عوض می کنم همین امشب که پاییز تموم میشه ،زمستون میاد و خیلی ها به خواب زمستونی میرن ،همین امشب خلاف آب شنا می کنم ،همین امشب می خوام زنده بشم و می خوام با تمام جونم زندگی رو لمس کنم و لحظه ها رو تجربه کنم .
می خوام امشب بهاری بشم .
شب یلدای همه مبارک ،دلتون شاد ،زمستونتون گرم و نرم بهاری باشه.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٥ - افسانهببین . من خراب نشدم ...
رفتیم سینما فیلم گیس بریده ،
یه جای فیلم گل شیفته فراهانی به باباش میگه :
ببین بابا ،منم مریم ،به همون پاکی ،ببین کثیف نشدم ،ببین خراب نشدم ...
دلم واسه بابام یه ذره شد .بابای مهربون من کجا و بابای این فیلم کجا؟
بابایی منم روزی که بیام پیشت ،دست های گرمت و صورت شکسته ات رو می بوسم ،سر روی زانو هات میذارم ،بهت میگم ،ببین منم تمیز موندم ،کثیف نشدم ،خراب نشدم ،گرچه ...
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥ - افسانهحکایت من و تو !!
یادم باشه این عکسی که توی وبلاگم گذاشتم رو حذف کنم .
این عکس دوتا پیشی که توی وبلاگم گذاشتم داره حالمو بهم میزنه .
حکایت من و تو مثل این دو تا است .
عکس های دو نفره مون رو که نگاه می کنم :تو گردنت و شق و رق بالا گرفتی ،خیلی مغروری ،خیلی به چشم میایی .خیلی بی نیازی .خیلی نازی .
و من سرتاپا نیاز و خواهشم و آنچنان زیر سایه ات قرار دارم و در وجودت فرو رفتم که کاملا محو و بی رنگم .اصلا شکلم دیده نمیشه ،که حالا کسی بخواد نظری هم بده .
عجب حکایتی است حکایت من و تو !
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥ - افسانه
دیدار به قیامت !!
دیگه توی این دنیا باهم کاری نداریم ،خوب ؟
دیگه نمی خوام قیافه صدرنگت رو ببینم ،خوب ؟
فقط در حضور بیطرف ترین و آگا ه ترین شاهد ،فقط درحضور خدا ،حاضرم کنارت بایستم ،خوب ؟
اون روز تورو محاکمه می کنن به جرم خیانت ،دروغ و فریب .
و من رو محاکمه می کنن برای شریک برای خدا قائل شدن ،برای پرستیدن تو .
دیدار ما به قیامت .
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥ - افسانه
خدایا !!
خدایا کلام تو امین است .وعده های تو برای خوش کردن دل ما نیست ،خدایا به وعده هات وفا کن
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥ - افسانهمرز
برای به اینجا رسیدن بهای بسیار سنگینی پرداخت کردم ،
رسیده ام به مرز .
به مرز جنون ،تنهایی و حقارت .
تصمیم نهایی را گرفتم ،فقط یک قدم دیگر باید بردارم .
فقط یک قدم .
آن سوی مرز حقارت ،تنهایی و جنون ،حتما نوری هست .
نوری مرا می خواند
باید این یک قدم را بردارم .
خدایا رحمی کن .
خدایا کمکم کن .
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥ - افسانه
برای مريم ، سارا و حميرا .
قصه اینجوری شروع شد که یه روز قشنگ و گرم و آفتابی پاییزی اومده بود تهران و باهم توی لابی هتل شرایتون نشسته بودیم و من کتاب زهیر پائولو کوئیلو رو بهش هدیه دادم وتوی یه کارت خوشگل کوچولو نوشته بودم :
شما هم زهیر دارین ؟
و اون ساعت 11 همون شب به من زنگ زد .که کتاب رو یک کله خونده و این سووال یعنی چی .خوب معلومه که من زهیر اون هستم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و من توی تموم زندگیش سایه انداختم و من معنی زندگیش هستم و . ..
این حالا بمونه .
شد مرید پائولو کوییلو .چند روز بعد دیدمش با یه کیسه پر کتاب از اول تا آخر انتشارات پائو لو رو خرید و خوند .
اینم بمونه .
دست سرنوشت مارو از هم جدا کرد و من معنی زهیر بودن ،زهیر داشتن ،زهیر موندن وبه دنبال زهیر بودن رو خوب فهمیدم .جامون عوض شده بود حالا اون زهیر من بود .اینم بمونه .
من اسمش رو گذاشتم زهیر و به یادش به نامش این وبلاگ رو نوشتم که شاید
یه روزی
یه جایی
یه کسی
یه جوری
به این وبلاگ برسه و با اسم قشنگش برام پیغام بذاره .
...اینم بمونه که چه انتظار عبثی بود .
حالا این روزا این وبلاگ رو به این امید باز میکنم که از ۲ تا دوست نازنین و عزیز و ندیده خانم مریم و خانم سارا شریف پیغامی داشته باشم .
امروز این یادداشت رو فقط برای دوست های نازنینی که توی این مدت به یاد من بودن ،برام نگران شدن ،بهم گفتن بهشون ایمیل بزنم ،صادقانه برام دعا کردن،ازدست من حرص خوردن و راهنمایی کردن .می نویسم .دوستتون دارم .احساس می کنم از دوستای دنیای واقعی من بیشتر منو می فهمین .از دور صورت ماهتون می بوسم .
وعزیزی بنام Homeyraکه برام نوشته این یه امتحان بزرگ دیگه اس .که منو سخت تکون داد ،خیلی سخت .چون این روزها داشتم تصمیم خطرناکی می گرفتم .این یه پیغام الهی بود .
برام دعاکنین نمیدونم برای چی :برگرده ،برنگرده ،بمیره ،نمیره ،من بمیرم ،تموم کنم ...
نمیدونم برای چی .
دیگه هیچی از خدا نمی خوام .
فقط برام دعاکنین که این روزا زودتر بگذره ...
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥ - افسانه
کابوس رویایی ! رویای کابوسی !
...قبلا به دلم می گفتم که دیدن تو یک رویای قشنگ و شیرین و دوست داشتنی است .
امروز که دیدمت ،دلم گله میکنه که اون که می گفتی یه رویای دوست داشتنی است ،که فقط یه کابوس بود ،کابوس ....
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥ - افسانهلعنت به تو
باورم نمیشه که تو اینجایی .تو کجا اینجا کجا ؟فکر میکردم کرمان باشی .دکتر م . می گفت که باهاش خداحافظی کردی رفتی آلمان .ولی تو همین جا چند تا خیابون اونورتری ،نامرد .
همین الان ،تقریبا دو ساعت پیش چشم در چشم هم از کنار هم ردشدیم ،توی پیاده رو از خیابون قائم مقام به سمت سنائی،هردومون پیاده بودیم .
تو با یه خانومی بودی که خداییش خیلی بی ریخت بود ،فکرکنم ۲۰ سالی ازمن بزرگتر و ۱۰ سالی از تو بزرگتر بود .اول من دیدمتون ،قلبم یهو درد گرفت ،نفسم بند اومد ،گفتم اشتباه می کنم ،تا اینکه تو منو دیدی ،رنگ و روت پرید و ملتهب شدی عرق کردی ،من ۲-۳ قدم خودمو کشوندم و ایستادم تو سرت رو انداختی پایین ،خیلی پایین و خانومی که باهات بود با تعجب به من که یهو ایستادم و دهانم باز مونده بود و قطره اشکی ته چشمام بود نگا میکرد .
تو رفتی و من چرخیدم رفتن تو رو نگا میکردم رفتی تا ته خیابون ،تو دلم نذر کردم اگه برگرده پشت سرشو نگا کنه همه چی درست میشه ،هنوز دوستم داره ، ولی تو برنگشتی .دست تو ۲-۳ تاکیسه خرید بود ، محبت هاتو قلمبه قلمبه خرج چه کسی میکنی ؟
رفتی تا ته خیابون ،سر یه کوچه ای که سرش سوپر بود پیچیدی توی کوچه ،فهمیدم داری اونو میبری به خونه خیابون کبگانیان .چند بار هم من وتو باهمدیگه دست در دست هم این راه رو پیاده میرفتیم .لعنتی .نامرد .خائن .
توی این چند ثانیه تموم زندگیم جلو چشمام اومد ،تموم دروغ هات و دورنگی هات و خیانت هات جلوی چشمام اومد .
به خودم اومدم چندقطره اشک بی اختیار روی گونه هام لغزید ،چند قدم اونورتر یه رفتگر پیر بو د که با ترحم به من نگا میکرد ،نمیدونم پیش خودش چی فکر کرد ،به خودم اومدم دویدم به سمت اون کوچه رسیدم سر کوچه ،دیدمتون، دور شده بودی و لی اگه میدویدم بهت می رسیدم ،۱۰۰۰ تا فکر از سرم گذشت ،۱۰۰۰ تا حرف نگفته رو باید می گفتم،دلم می خواست بیام بزنم توی دهنت،اون زنی که همرات بود رو بزنم ،ولی سر جام خشک شدم و فقط میگفتم اگه برگرده پشت سرشو ببینه یعنی هنوز دوستم داره .که خوب تو برنگشتی ،تمام راه رو تا خونه مامانم پیاده اومدم عین دیوونه ها از این کوچه به اون کوچه می پیچیدم ،شماره موبایلت رو گرفتم خاموش بودی .۲ ساعت طول کشید تاپیاده برگشتم خونه .
مامان که در رو باز کرد و شکل منو دید فهمید خیلی حالم خرابه ،تنهام گذاشت .
تنهام خیلی تنهام .
گیج شدم .
حالا که مطمئن هستم اینجائی و اینقدر به من نزدیک و من انقدر تنها و داغون و خسته و بریده هستم به خدا قسم که نمی بخشمت .لعنت به تو .
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥ - افسانهبخشش
دیگران را می بخشم ،نه به خاطر اینکه لیاقت بخشش مرا دارند ،
بلکه به خاطر اینکه من لیاقت آرامش بیشتری دارم .
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٠ آذر ۱۳۸٥ - افسانهدرس های زندگی من !
فقط یه چیزی رو توی زندگیم خوب یاد گرفتم :
اون که رفته ،دیگه هیچ وقت نمی آد .
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٧ آذر ۱۳۸٥ - افسانهشعر از مریم حیدرزاده
رفع زحمت
حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر ویران میکند من هم مرمت می کنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم
با این بیت
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر ویران میکند من هم مرمت می کنم
چه حالی می کنم .
خود آزار!
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥ - افسانهدرد داره !
چه دردی داره ، آی چه دردی داره که قشنگترین لحظه های زندگیم فقط تو خواب و خیاله .
چشمامو که وا میکنم ،ترس و خشم و نفرت و تنهایی و درد منو می بلعه .
باید کاری کنم .همین حالا .
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥ - افسانه